آدمهاي
موفق معمولاً الگوهاي موفقي داشتهاند. الگوي تو چه كسي بوده است؟
هيچكس. من هيچ الگويي نداشتم. نه پدرم سالم و ثروتممند بود، نه مادرم. خودم
دست به كار شدم و براي موفقشدن، از يك جايي شروع كردم.
از
كجا؟
از
علاقهي شخصيام. در جواني عاشق تناسب اندام بودم. براي همين سعي كردم دربارهي
تناسب اندام بيشتر و بيشتر ياد بگيرم. همان علاقه مجبورم كرد چيزهاي ديگري هم
ياد بگيرم: درست غذاخوردن، درست ورزشكردن، درست استراحتكردن و چيزهايي از اين
قبيل. حالا لابد ميخواهي بپرسي اين اطلاعات را از كجا به دست آوردم؟ جوابش
معلوم است: از مطالعه. مطالعه در زمينهي سلامت.
چرا
از سلامت شروع
كردي؟
چون
اعتقادم اين بود كه سلامت روي همهي اجزاي زندگي تأثير دارد. از خودم پرسيدم:
ريشهي سلامت چيست؟ و به اين جواب رسيدم كه: تغذيهي مناسب، ورزش كافي، استراحت
خوب و بالاخره بايد به استانداردهايي ميرسيدم و رسيدم. خودم شخصاً و بدون هيچ
الگويي.
جالب
است. خوب، بحث سلامت به كنار. ثروت چطور؟ معنويت چي؟ موفقيتات توي اين
زمينهها هم الگويي نداشته؟
نه.
بيشترش را با آزمون و خطا ياد گرفتم. بعضيهايش را هم با آزمون و موفقيت. من
آنچه را كه بايد براي موفقشدن ياد ميگرفتم، از طريق مطالعه ياد گرفتم. با
مطالعهي هزاران كتاب و مقاله؛ و البته با عملكردن به توصيههاي همان كتابها
و نويسندگانش. هنوز هم همينطورم. هنوز و هميشه به آنچه ميگويم اعتقاد دارم و
اگر به كسي توصيهاي بكنم، حتماً خودم هم به آن عمل ميكنم تا نتيجهي عينياش
را ببينم.
خب،
بگذريم. ببين اين سه مورد (سلامت و ثروت و معنويت) چگونه توانستي تعادل برقرار
كني؟ توي زندگيات، بيشتر به كداميك از اين سه تا تمايل داشتهاي؟ و در حال
حاضر چطور؟ به كدامشان بيشتر تمايل داري؟
سعي
ميكنم بين اين سه تا، تعادل برقرار كنم. براي من، خانوادهام از همه چيز
مهمتر است. بعدش به كسبوكار فكر ميكنم. بعدش به نوشتن. تكامل معنوي هم در
زندگي من، هدفي است در طول همهي اين اهداف. سعيام اين است كه روي همهي اين
موارد با هم تمركز داشته باشم. مثلاً همين امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم،
اولش يك كمي ورزش كردم، بعدش دعا خواندم، بعدش بچههايم را روانهي مدرسه كردم
و آخرش هم شروع كردم به ادامهي نگارش كتاب بعديام. اما موقعي كه روي يكي از
اين موارد كار ميكنم، تمام تمركزم را ميگذارم روي همان مورد. اين خيلي به من
كمك ميكند. اگر اين تمركز نباشد همه چيز به هم ميريزد.
به اين
تمركز، كمكم رسيدي يا از اولش آنرا داشتي؟ منظورم اين است كه براي رسيدن به
اين تمركز هم از مطالعه و تمرين كمك گرفتي يا اين تمركز جزء ويژگيهاي ذاتيات
بود؟
نه
نداشتم. كمكم ياد گرفتم، مثل خيلي چيزهاي ديگر. مثلاً ياد گرفتم كه وقتي قرار
است روي يك پروژهي بزرگ كار كنم، نبايد آن را به قطعات كوچكتري تقسيم كنم تا
روي هر قطعهاي جداگانه فكر كنم، بلكه بايد كل پروژه را بهعنوان يك واحد بزرگ
در نظر بگيرم و بروم توي دل مسأله. به تجربه ياد گرفتهام كه اين كار، لااقل 80
درصد از نظر زماني، مرا جلو مياندازد. ضمن اينكه بعدها شروع كردم به تدريس
خيلي از اين مباحث؛ از جمله مديريت زمان، مديريت برنامهريزي، كارايي حداكثر و
... و تدريس هم كمكم كرد تا اين آموزهها را در ذهنم محكمتر كنم.
خب،
اگر واقعاً تمام آموزههايت را با مطالعه ياد گرفته باشي، در واقع بايد گفت
كتابهايي را هم كه خودت نوشتهاي محصول مطالعات توست؛ يعني كتابهاب تو،
آموزههاي ديگران است نه آموزههاي خودت. درست نميگويم؟
نه.
آدم بايد هزاران كتاب بخواند تا به يك ايده برسد و چند سطري از خودش بنويسد.
حرف اول من هم همين بود كه هيچ شخص واحدي روي من تأثير فوقالعادهاي نگذاشته،
اما من به مجموع كتابهاي مفيدي كه خواندهام، مديونام. و همينطور به
نويسندگان آن كتابها.
يك سوال
ديگر: تو كارهاي زيادي ميكني كه چندان به هم مربوط نيستند. سخنراني ميكني.
مقاله مينويسي، كتاب تأليف ميكني، حتي براي فرماندارشدن طرح و برنامه
ميريزي، خيلي از سرشناسان با تو مشورت ميكنند و تو به آنها مشاوره ميدهي.
اين همه سخنراني، اين همه كتاب، اين همه كار. چطور از پساشان برميآيي؟ چطور
روي اين كارها تمركز ميكني؟ اين كارها تعادل فكريات را به هم نميزند؟
نه!
گفتم كه. من به توصيههايي كه به ديگران ميكنم، واقعاً عمل ميكنم. در كتاب
"نقطه كانوني"ام مفصلاً توضيحاتي دادهام كه چطور ميشود به حداكثر كارايي
رسيد و در عين حال، تعادل همهي اجزاي زندگي را حفظ كرد. شروعش البته سخت است،
اما وقتي شروع كني، كمكم كارها روي غلتك ميافتد و همه چيز آسان ميشود.
نكتهي جالب و شايد خندهداري كه من به تجربه آموختهام اين است كه هر چيز تا
قبل از آسانشدن واقعاً سخت است! عادتهاي تازه پيداكردن سخت است. اما وقتي كه
عادت شكل ميگيرد، ديگر ساده ميشود؛ به دو معنا: هم سادهتر به كارهاي
عادتيات عمل ميكني و هم در انجام اين كارها ماهرتر و كاراتر ميشوي. به نحوي
كه ميتواني در زماني كوتاهتر و با كيفيتي بهتر، به اين كارها برسي. يكي از
بزرگترين آرزوهاي حرفهاي من همين است كه به بقيه ياد بدهم چطور عادتهاي مثبت
و مثمرثمر را در زندگيشان توسعه بدهند و چطور به آنها پايبند شوند.
من خيلي
از آدمهاي موفق را ميشناسم كه در زندگيشان مشكلات بزرگي داشتهاند و اتفاقاً
همان مشكلات، زمينهساز موفقيتشان شده. تو هم از همين گروه بودهاي يا نه؟
هم بله، و هم نه. من در
زندگي مشكلات زيادي داشتهام اما ميداني؟ راستش، داستاني كه تو ميگويي، در
بيشتر مواقع، مبالغهآميز است. حقيقت اين است كه اغلب آدمها در فاصلهي 20 تا
30 سالگيشان توي زندگي با پستي و بلنديهايي دستوپنجه نرم ميكنند و 30 سالگي
به بعدشان هم معمولاً زمان استقرار است. زمان استقلال اقتصادي. ثبات حرفهاي و
تشكيل خانواده. حرفهاي نصيحتواري كه ميگويي معمولاً حرفهايي است كه آدمهاي
40 سال به بالا ميزنند. هيچ حرف فوقالعادهاي هم نيست. اين عين زندگي است.
اما من عاشق اين نظريهام كه در مسير زندگيي هيچ شكستي وجود ندارد. هر چه هست
تجربه است. تجربه به تو ياد ميدهد اين مسيري كه براي زندگيات انتخاب كردي به
مقصد ميرسد يا نه. اما خيليها از تجربههاي زندگيشان خوب استفاده نميكنند.
اگر
تو را مجبور كنند دوباره از اول شروع كني، مثلاً برگردي به همان بيستسالگي و
فقط اجازه داشته باشي از تمام چيزهايي كه الآن ميداني، سه چيز را انتخاب كني و
همراه خودت بياوري به بيستسالگيات چه چيزهايي را انتخاب ميكني؟
اول از همه اين را انتخاب
ميكنم كه در هر مرحله از زندگي بايد براي خودم بهطور واضح مشخص كنم كه دنبال
چه هستم. دوم اينكه هميشه از مهمترينها شروع كنم. يعني اول تمام تمركز و
تلاشم را بگذارم روي مهمترين هدفم و بعدش روي اهداف كماهميتتر وقت بگذارم و
همينطور كمتر و كمتر وقت بگذارم تا برسم به كماهميتترين هدف. سومين مورد
هم اين است كه هميشه بايد خودم را ملزم كنم كه يك كار را به پايان برسانم. يعني
به جاي اينكه چند كار را همزمان شروع كنم، تمام انرژيام را بگذارم روي يك
كار و آن يك كار را خوب به پايان برسانم و بعدش بروم سراغ كار بعدي. لابد
شنيدهاي كه جورج برنارد شاو، هيچ كدام از نوشتههايش را تا قبل از 42 سالگي
چاپ نكرده بود؛ در حالي كه 20 سال مينوشت و خط ميزد و دوباره مينوشت. همين
بود كه او را برنارد شاو كرد. اين پشتكار اگر نباشد، آدم ترجيح ميدهد به جاي
خوب به پايان بردنِ هر كاري، يك يا چند كار را با هم و البته به شكلي نيمبند
شروع كند و نصفه و نيمه هم به پايان برساند.
برايان!
اگر بخواهي به مخاطبان مجله ما چند كلمه اختصاصي بگويي چه ميگويي؟
ميگويم خوب فكر كنيد تا
بفهميد دنبال چه هستيد، از زندگي چه ميخواهيد، با چه برنامهاي ميخواهيد به
هدفتان برسيد و بعدش شروع كنيد به برنامهريزي و كار و تلاش. به نيروي قاهر
خداوند هم معتقد باشيد و هميشه از او كمك بخواهيد. در يك كلمه: "وقتي دعا ميكنيد،
جوري دعا كنيد كه انگار خودتان هيچكارهايد و وقتي تلاش ميكنيد با جديتي تلاش
كنيد كه انگار خودتان همهكارهايد". آدمهاي موفق، هميشه مشغول تلاشند و از آنچه
با تجربه و علم ياد ميگيرند، در رسيدن به موفقيت، مستلزم صرف زمان و زحمت است.
توي اين دنيا، ما انسانها همهمان داريم به نوعي به همديگر خدمت ميكنيم. همه
به هم نيازمنديم و هر كداممان هم ميتوانيم با بهتركردن كيفيت كارمان، ارزش
خودمان را بالا ببريم و نياز ديگران را به خودمان بيشتر كنيم.
چطوري؟
با جلب رضايت مشتري، ميپرسي
مشتري كيست؟ و من در جواب ميگويم كه اين سوال تو، يك جواب واحد ندارد. مشتري
براي بعضيها، يعني خريدار محصولات. براي بعضيها يعني رئيس اداره. براي بعضيها
يعني دانشآموز و دانشجو. به هر حال، منظورم اين است كه هر كسي مشتري خودش را
دارد. مشتري يعني هر كسي كه ما ميخواهيم (يا بايد) شايستگيهاي خودمان را به
او عرضه كنيم. حالا سوال اين است كه چطور ميشود به مشتري، خدمت بهتري كرد؟ اين
همان سوال مهمي است كه هر كدام از ما بايد بر حسب موقعيت خودمان به جوابش فكر
كنيم. به آن جواب، عمل كنيم. هر چه با وسواس و جديت بيشتري به اين سوال پاسخ
بدهيم و دست به كار شويم، راضيتر و خشنودتر خواهيم شد و احترام و اعتبار بيشتري
پيدا خواهيم كرد و ارزش كارمان نيز بيشتر خواهد شد و پيشرفت خواهيم كرد...
خلاصه، اين كه بايد حداكثر تلاشمان را بكنيم تا كارمان را بهتر و بهتر به انجام
برسانيم و هرگز تسليم نشويم.
ميتواني از زندگي شخصي خودت چند مثال بزني تا بهتر بفهمم كه عملكردن به چنين
توصيهاي چطور ميتواند منجر به يك موفقيت برقآسا شود؟
نه، حرفم را خوب نفهميدي.
همه حرف من اين است كه موفقيت برقآسا اصلاً وجود ندارد يا اگر هم وجود داشته
باشد، اتفاق نادر و پايداري است. من با موفقيتهاي يكشبه ميانه خوبي ندارم.
اصلاً چنين موفقيتي وجود ندارد. لااقل به نظر من. موفقيت در 9/99 درصد موارد،
يك فرايند است؛ فرايندي كه به طور متوسط بيستسال طول ميكشد.
بيستسال؟ پس خيليها حوصلهاش را ندارند قطعاً.
ولي حقيقت همين است.
موفقيت يعني شروع به يادگيريو تلاش، درك تجربههاي زندگي، درس گرفتن از اين
تجربهها و ادامهدادن به تلاش و تلاش و تلاش. اين يك فرايند است، نه يك اتفاق
يكشبه. حتي در موفقيتهاي اقتصادي (سالم) هم همينطور است. كار سختي كه تو
امروز شروع ميكني، لااقل 10 تا 20 سال ديگر به بار مينشيند، نه همين امروز و
فردا. موفقيتِ بزرگ فردا از كنار هم چيدهشدن همين موفقيتهاي كوچكي كه امروز
اصلاً به چشم نميآيند، ساخته ميشوند.
اما خيلي از همكاران خودت حرفهاي ديگري ميزنند. من
خودم از زبان يكي از آنها شنيدم كه ميگفت اگر سنتان از 45 گذشت، ديگر براي يك
موفقيت بزرگ تلاش نكنيد چون دير شده است!
نه، قبول ندارم. فكر ميكني
متوسط سن ميليونرهاي آمريكايي چقدر است؟ 7 سال! اين يك آمار رسمي است. خب، اين
آمار چه معنايي دارد؟ معنايش اين است كه اگر بخواهيد در عرصهي اقتصادي به يك
موفقيت كلان و خيرهكننده دست پيدا كنيد، لااقل بايد 20 سال وقت بگذاريد و تلاش
كنيد.
حرف آخر؟
ما در دنياي شگفتانگيزي
زندگي ميكنيم كه پُر است از موقعيتها و فرصتهايي كه آدم ميتواند از آنها
استفاده كند. از تمامشان بايد بخواهيد تا برسيد. بايد به موقعيتها بچسبيد و
باور كنيد هر اتفاق كه بيفتد يك درس است و هيچ چيزي به اسم شكست وجود ندارد.
همهچيز تجربه است. هر چه بيشتر تجربه بيندوزيد و هر چه بيشتر درس بگيريد
داناتر و موفقتر خواهيد بود. به دنيا به چشم يك كلاس درس نگاه كنيد